هشتاد و دوم

درخواست حذف این مطلب
تا دست می برم به نوشتن یک هو انگار که دُر و گوهر از سر انگشتانم می ریزد وسواس پیدا میکنم و فکر می کنم اگر یک روز بخواهم نوشته ام را به داستانی تبدیل کنم چطور می شود ؟ نکند ایده ام سوخت بشود ؟ نکند من بنویسم و دیگری بخواند و از نو بنویسد و بفروشد و یا فر برسد و جایی داستانی بفرستم و بعد بگویند قبلا در فضای مجازی منتشر کرده ای و نمی توانی در این جشنواره شرکت کنی! پارانویا! متوهم !
آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار هیچی!
چه قدر تباه م من.
فقط یک بار داستانم را برای نشریه ای اینترنتیِ درست و حس فرستادم و آن ها بی چون و چرا منتشرش د.چه لذتی داشت.اما همان یک بار بود و دیگر هیچ. -این آ ها هم یک نشریه ی دیگر روایتم را چاپ کرد و از سومی به بعد گفت خانم ! این ها که می نویسی روایت نیست و خب من هم یک هفته مغزی بودم و باز برگشتم به همان یبوست نوشتنی که داشتم - هرگز خودم را در اندازه ای ندیدم که بخواهم برای نشریه ی دیگری داستان بفرستم . یا واقعا نوشته هایم ضعیف است یا این منم که خودم را در همین حد نگه داشته ام. چون می ترسم. چون اینجایی که هستم درواقع داستان نویس نیستم ،دارم تلاش می کنم که نویسنده شوم و این "دارم تلاش می کنم" یک جای گنگ و در عین حال امنی است. خوب بنویسی می گویند:" آفرین .ادامه بده . تو همت کنی کارهای خوبی می توانی چاپ کنی". بد بنویسی میگویند : "بازنویسی کن.یک جور دیگر ببین ماجرا را ،ولی می توانی . تمرین لازم داری.". یعنی باز هم انتقاد جدی ای به تو وارد نیست. خی راحت است.
اصلا خا تری بودن همیشه خوب است. یکی به نعل یکی به میخ. منتها زیادی غرق بشوی و رنگ ببازی ، به خودت می آیی و می بینی که نه میخی در کار است و نه نعلی. داری میزنی توی خودت. توی روحت.